تبليغاتX
اوقات تنهایی
گاه نوشته های یک خبرنگار
تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم 

باز نه زخمهای من خوب میشود 

نه زخمهای تو ...
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 10:37 قبل از ظهر  توسط حمید رضا  | 

همزمان با شهادت دختر نبي مكرم اسلام(ص)، اول سالگرد درگذشت مرد بزرگ از مردان روزگار بود

روحش شاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط حمید رضا  | 

سلام دوستان خودم

روز گذشته به مناسبت زمين پاك از طرف اداره با 10 نفر ازاهالي خبر و بربچ تشكل هاي زيست محيطي و هلال احمر  رفته بودم مناطق كوهستاني پلنگ دره در 35 كيلومتري قم، حدودا 9 تا ميني بوس مي شديم و من فقط بچه هاي خبر را مي شناختم و برخي از بربچ اداره.

حدوا ساعت  ساعت 8 و نيم چون بايد از مناطق خاكي و ناهموار حركت مي كرديم با تاخير 2 ساعته بعد از پياده روي 5 كيلومتري به منطقه مورد نظر رسيديم و صبحانه خورديم هر گروه به سمت كوهي رفت.

در همين حين يكي از خانم ها عرب زبان كه با جمعيت هلال احمر به اين اردوي ورزشي تفريحي آمده بود گفت شما آقاي فلاني نيستي گفتم چطور؟ با زبان فارسي كه با مشكل صبحت مي كرد گفت از طريق وبلاك مي شناسمتون و اينجا بود كه خوشحال شدم و تازه فهميدم كه وبلاك چقدر در جوامع نفوذ كرده است و اين باعث شد  دوباره به روز كردن وبلاكم را شروع كنم حتي شده ماه به ماه.


يا حق


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط حمید رضا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط حمید رضا  | 

به نام خالق عشق

سهم هر کسی که باشی خوش به حال روزگارش، آخه پاییز و زمستونش میشه رنگ بهارش

ببین که چشم عاشق، داره ستاره میشماره
به انتظار چشمات، هر شب داره می باره
می خواد که فریاد بزنه که دل چه بی قراره، نمی تونه، نمیشه..
آخه عشق که صدا نداره

 برای من که دلم چون غروب پاییز است، صدای گرم تو از دور هم دل انگیز است..


 

دوست دارم بمیرم و سیاه پوشت کنم، دوست ندارم بمانم و فراموشت کنم..

 

بنویس با خط الماس، رو تن نازک شیشه، که بدون نور چشمات شب من سحر نمیشه

 نیلوفر شباهت زیادی به ما انسان ها دارد، زیرا برای زنده ماندن باید به دور گل دیگری بپیچد!

 دوری یعنی فراق، فراق یعنی دلتنگی، دلتنگی یعنی تو، تو یعنی همه ی دنیای من!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

سيل سيال نگاه سبزت

همه بنيان وجودم را ويرانه کنان می کاود

من به چشمان خيال انگيزت معتادم

و در اين راه تباه

عاقبت هستی خود را دادم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

 

به نام خالق تنهایی

زمین از نگاه سوزناک خورشید به نظاره نشسته است، صدای شیون وفریاد زن و مرد از کوچه ها به گوش می رسد، چه اتفاقی افتاده است چه رخ داده است. هر چه نزدیک تر می شوم صدای ناله ها و شیوه ها زیاد تر می شود صدا آنقدر زیاد تر می شود تا سکوت محله را در هم می شکند حتی در دیوار کوچه هم از این فریاد ها در آمان نیستند.

همه لباس سیاده بر تن کرده اند و ناگهان بدون اینکه خودم بخواهم با سیل جمعیت پا به پای آنها راهی می شوم . همه به یک نقطه واحد حرکت می کنند وقتی به محل مذکور می رسند تابوت را زمین می گذارند و می ایستند.

سن و اسم و شهرت فرد مذکور از شیون ها و ناله ها هویدا می شود اشک ها در چشم های پیر وجوان متولد می شوند و گونه های را سراسیمه طی می کنند و در لب ها می میرند.

از روزنه ای که پیدا است دو نفر به آرامی شخصی را که تماما سفید پوشیده است از تابوت در می آورند دیگر مجال نیست شیوان ها به اوج خود می رسد حتی گوش فدک را نیز آزاد می دهد فردی را که سالهاست در این کره خاکی زیسته است به خاک می سپارند همان مردمانی که سراز پا نمی شناسند در سوگ غم عزیزشان خروار ها خاک بر روی او می ریزند آنقدر خاک می ریزند گویی در این دنیا نبوده است.

چه شده است با آنکه یکی از عزیزانشان را از دست داده اند پدر، مادر و فرزند ولی طبق قانون طبیعت بعد از تحویل به خاک همه آنجا را ترک می کنند.

حدود دو ساعت از مراسم گذشته، سکوت همه جا را زیر سلطه خود گرفته است. نزدیک تر می شوم، پارچه سیاهی روی  خروار خاک، دسته گل های پریشان و با یک قاب عکس رنگی.

بعد از اندکی تامل به اطراف می نگرم خبری نیست سکوت تنها مونس من است. نگاه هم می افتد به سنگ قبرها با خود اسامی را زمزمه می کنم هر شخصی در هر سنی، با هر شرایطی زندگی و موقعیتی بدون آنکه خبر دار شوند مهمان همیشگی این قبرها شده اند.

سرم را می چرخانم نگاهم می افتد به چند قبر آنطرف تر که آماده به آغوش کشیدن افراد هستند، تمام بدنم چشم می شود به آن قبر می نگرم، تنگ، گود و خاکی، حس غریبی در من هویدار می شود در ذهنم آشوبی برپاست.

می نشینم بر لب قبر روی خاک های که قرار است یک نفر دیگر را در بین خود جای دهد. گویی قبر آنقدر تنک است فقط برای اتصال روح به خدا همین و بس

تمام دلبستگی ها، مال و ثروت، علم و قدرت، شهرت و شهوت از جلوی چشمانم رژه می روند هرچه بیشتر به قبر می نگرم بیشتر ذهنم درگیر می شود تا جایی که دیگر به سختی نفس می گشم.

صدایی در ذهنم می پیچد کجا می روی چنین شتابان کمی صبر کن عاقبت تو را در خود جای خواهم داد.

وقتی عمیق تر به قبر نگاه می کنم روزی خود را در زیرخروارها خاک احساس می کنم همان روشنایی اندکی که بود توسط عزیزانم با ریختن خاک به یغما می رود من می مانم و تاریک مطلق، تنهایی و تاریکی مونس من تنها.

پس چطور شده است ما فراموش کرده ایم قطار زندگی جایی ما را سوار کرده است و ایستگاه بعدی پیاده خواهد کرد و این خانه خاکی که حتمی است در انتظار ما به نظاره نشسته است.

ما را چه شده است در این مسیر زندگی بهترین چیز ها را برای خود می خواهیم و انسانیت را زیر پا له می کنیم، گویی تا ابد در این قطار زندگی خواهیم کرد و به ایستگاه پایانی که یکی از این قبرهاست به فراموشی سپرده ایم.

چرا زیبایی های کاذب دنیا ما را دلبسته خود کرده است که با غم و اندوه احسال شکست و بیچارگی می کنیم و کوچکترین موفقیت و مقام و ثروت غرور در ما رخنه می کند.

وای خدای من چرا کوچکترین شهوت دنیوی ما را سرمست می کند در زندگی دنیا غوطه ور می سازد، چرا با آنچه داریم احسال سعادت نمی کنم و خوشبختی را در زندگی خود نمی یابیم.

بارالهی چرا ما آنقدر به دنبال مادیات، شهوت، مقام و ثروت غرق شده ایم که که معنای واقعی زندگی را فراموش کرده ایم تا لحظه ای که قطار زندگی در آخرین ایستگاه توقف می کند و در دست عزیزانمان تا در خروجی قطار بدرقه می شویم و تازه می فهیم که از زندگی واقعی بوی نبرده ایم واز مکانی که در آن بوده ایم احساس لذت نبرده ایم.

از کنار قبر بلند می شوم خود را تنهای تنها می بینم، خیلی سنگین شده ام پاهایم دیگر یاری ام نمی کنند گویی انس عجیبی با خاک پیدا کرده اند ولی با هر مشقتی به پاهایم دستور می دهم کم کم برای خروج از قبرستان راهی در خروجی می شوم

گورستان با همه قبرهایش که برایش فرق نمی کند که چه کسی در خود جاداده معنا پیدا می کند ولی کیست آن را تفسیر کند و ما انسان ها هر پنچ شنبه فقط به یک فاتحه از کنارشان به سادگی رد می شویم.

با خود فکر می کنم

شاید بتوان زندگی بهتری را انتخاب کنیم، چرا که با لبخند کودکانه خوشحال، با نم نم باران احساس سعادت، با نگاه رضایت بخش و مهربان پدر و مادر به اوج لذت برسیم.

و در زیر همین آسمان آبی با همه فشار های فکری روزمره زندگی در برابر مشکلات ایستادگی کنیم و در برابر شکست ها و موفقیت ها احساس غم و شاد در ما رخ ندهد.

و تنها با یاد خدا لبخند شادی بر لبها شکوفا و با ذکر او جاده زندگی را همواره سبر و دلنشین نگاه کنیم.

تا روزی که به ما بگویند اینجا آخرین ایستگاه است حالا نبوت شماست که پیاده شوی

و ما با لبخندی از رضایت و امیدی به سعادت و دعا های خیر مسافران قطار  بدرقه شویم.

پس سعی کنیم روزی یک لحظه به منزل ابدی که همان قبری است در گورستان شهرمان که قطار زندگی بدون شک از آنجا گذر خواهد کرد فکر کنیم.

یقینا این تفکر چند لحظه ای ما را از گرداب دنیا نجات خواهد داد و تمام ابعاد زندگی یمان را تحت تاثیر قرار خواهد داد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 10:37 قبل از ظهر  توسط حمید رضا  | 

بسم رب الشهدا...

در غروب تنهایی

ما مانده ایم و این همه خاطره

خودت بیا،  این غروب تنهایی را سحر کن.

غرب فکه

برای دیدن ادامه عکس ها کلیک کنید

غروب فکه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 



من و دوربین

یافاطمه زهرا"س"

یا علی مدد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

 


 كوير تنهايي

 

 من در كوير تنهايي جامانده ام

 

گمگشته و حيران تنها مانده ام

 

در زیر نوازش خورشيد، جامانده ام

 

بدون هم نفس و یار تنها مانده ام.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 6:12 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

سلام دوستان


مي دونم
قبول دارام
راست مي گيد
حق با شماست
به خدا وقت نمي كنم سري به وبلاك ها بزنم تا برسه به روز كنم
حتما جبران مي كنم
بهتر مي دونيد كه زندگي به هيج چيز رحم نمي كنه
اون هم در هنگام سربازي، كه اختيار دست خود آدم نباشه

 

 

اوریانا فالاچی خبرنگار مشهور ایتالیایی و روایتگر مهم‌ترین جنگهای تاریخ معاصر که با بسیاری از رهبران بزرگ جهان نیز مصاحبه کرده بود، اگرچه از بسیاری از صحنه های خطرناک جنگی جان سالم به در برد سرانجام در سن 77 سالگی پس از 7 سال جدال با سرطان ، در شهر زادگاهش فلورانس در گذشت.

 

 

این خبرنگار از جمله کسانی بود که به فن مصاحبه اشراف کامل داشت و گفتگوهای او با شخصیت های سیاسی، فرهنگی و اجتماعی که برای مطبوعات ایتالیا "بیشتر برای روزنامه کوریه دلاسرا" انجام می داد بیشترین شهرت را برای او در میان روزنامه نگاران قرن بیستم به همراه آورد.

وی با تنی چند از شخصیت های سیاسی قرن بیستم، از جمله: امام خمینی، مهندس بازرگان، سرهنگ قذافی (لیبی)، شارون (رژیم صهیونیستی)، لخ والسا( لهستان )، راکووسکی ( لهستان ) و محمد رضاپهلوی (شاه مخلوع ایران ) مصاحبه کرده است. 

آنچه بیش از همه باعث شهرت او در ایران شده است گفتگوهایی است که او در دهه ی هفتاد با حضرت امام خمینی ( ره) و مرحوم بازرگان انجام داده است. وی همچنین گفتگویی با شاه مخلوع ایران انجام داده و اکنون این گفتگو ها درکنار هم دریک مجموعه با نام "گفتگو های اوریانا فالاچی " منتشر شده است .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 8:59 قبل از ظهر  توسط حمید رضا  | 



 من به سوي تو مي آيم

شايد اين دو من را به تو برساند

 من، به دنبال تو مي گرددم

در اين دنيا غريب

يه نگاه هم به من كن

دل ما اسير توست

ما كه جز تو كسي ندارم

در اين دنيا بی كسي

كوير را جا گذاشتم ولي به تو نرسيدم

جاده را طي كردم بازهم پيدا نكردم

جاده از شرمندگي آب شد 

رسيدم به دو دوست موازي

با خود گفتم شايد اين دو، من را به تو برسانند

در جنگ با سرنوشت

با دلي پر اميد

 قدم ها را برداشتم

تا شايد روزي ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

سلام به دوستان

دوره دو ماه آموزشی خدمتم تمام شد. باز هم می تونم بنویسم در كنار دوستان باشم امروز برای کمک به دوستانی که هنوز عازم خدمت نشدند و بايد دوره آموزشي خود را در پادگان صفر يك ارتش نيروي زميني در تهران بگذارند، اگر دوست داشتند بدانند که به چه صورتی می تونند جزء پا طلایی ها یا پیچوندنی ها باشند از بنده بپرسند. 

می دونی چی. وقتی که وسایلم را  بعد از جشن سر دوشی جمع کردم و با بربچ از  پادگان اومدیم بیرون انگار تمام دنیا را به ما هدبه دادند  تازه فهمیدم آزادی یعنی چی. شاید باور نکنید اون لحظه را هیچ موقع فراموش نمی کنم.   


اين هم سرود مركز آموزشي پادگان صفر يك ارتش نيروي زميني جمهوري اسلامي ايران

سپيده شكفت، سحر بر دميد
روان تازه كن به عشق و اميد
به خدمت سرافراز شد اي جوان
به صبح صفا پرور پادگان
بود مهد آموزش و انظباط، چنين انجمن
نگهداري آموز و با جان بكوش به حفظ وطن
ز خط امام، ره رهبري فزايد به سربازيت سروري
چو اگه شوي، ز رزمندگي
به عز و شرف كني زندگي
جوانان در اين صفر يك پادگان
بياموز دانش ز فرزانگان
به ياد شهيدان بخوان اين سرود
به اسلام و قرآن و رهبر دورود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 8:45 قبل از ظهر  توسط حمید رضا  | 

سلام

به دوستان گلم

من عازم خدمت شدم

دوستان خودم فعلا خداحافظ...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 10:30 قبل از ظهر  توسط حمید رضا  | 



سلام

این هم دو تا عکس از شهرک سیمایی غزاله و  پارک چیتگر تهران

 

شهرک سینمایی غزاله

 


پارک چیتگر تهران

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:37 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

كوير تنهايي

سلام



افق مرا می خواند

و من در کویر تنهایی خویش

آرام آرم به سویش

گام برمی دارم.

رد پایم را

به کویر هدیه می کنم

تا شاید بماند از من به یادگاری

ناگه

توفان زندگی می وزد

هدیه های من به کویر را به یغما می برد

دیگر مجال ماندن نیست

باید رفت و ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط حمید رضا  | 

 

الهي هر آنچه در تقدير است مقرر فرما

بسم الله النور ...

سلام


  خدايا در اين سالي كه در پيش است

نميدانم چه تقديرري مرا فرموده اي، ليكن

در آغاز طلوع روشن سالي كه مي آيد،

كمك كن تا رها سازم ز خود

من كوله بار يك هزار و سيصد و افسوس

هزار و سيصد و اندوه

خدايا مهربانم كن

تو چشمان مرا با نور خود بگشا

تو لبخند رضايت را عطايم كن

بفهمان زندگي زيباست

خداوندا؛ تو راه سبز ايمان را نشانم ده

تو نيكي پيشه ام فرما

كه راه حق صبورانه بپيمايم

و هرگز من نباشم از زيانكاران

رفيقا؛ مهربانا؛ عاشقم فرما

مرا در شط پر مهر گذشتت شست و شويم ده

تو پاكم كن، قرارم ده

كريما؛ دست هاي گرم و لبخندي عطايم كن

تو اي نزديك تر از من به من

اينك مرا درياب، پناهم ده

عزيزا؛ پاسدار حرم هر لحظه ام فرما

تو ذكرت را عطايم كن

كه با يادت، دلم آرامشي يابد

حبيبا؛ قدردان خوبي ام فرما

تو اي گرداننده دلها و چشمانم

تو اي تدبير بر هر روز و هر شامم

تو چرخاننده احوال اين دنيا

بگردان؛ حال من را سوي آن حالي كه ميداني

تو آرامش عطايم كن

تو اي آموزگار پاك خوبي ها

تو راه مهرورزي را نشانم ده

بگير اين دست تنهاي مرا، در دست پر مهرت

طبيبا؛ اي كه نامت مرهم دردم

شفايي مرحمت فرما

تو را مي خوانمت اينك

اجابت كن مرا، اي منتهاي راه راهجويان

تو بر ميناي اين هستي

رضا بودن عطايم كن

كه من همراه هر سختي

بجويم گوهر پنهان و زيباي گشايش را

خدايا مزه پاك عطش را بر لبان تشنه ام بنشان

بنوشان جرعه اي از آن طهور ناب روحاني

مرا مست مي جام حضورت كن

براي محو تاريكي، بسوزان جهل من را،

شعله ام گردان

مرا در اين سيه سودا، وين سرماي پر سوز و سكوت سايه هاي سرد،

ياري كن

و با تدبير پر مهرت،

سحرگاهان سروش سبز سيماي سعادت ساز ساقي،

هديه ام فرما         

خداوندا؛

نمي دانم چه تقديري مرا فرموده اي اما،

براي مردمان خوب اين وادي

عطا فرما:

هزار اميد

هزار و سيصد آگاهي

هزار و سيصد و هشتاد بهروزي

هزار و سيصد و هشتاد و پنج لبخند زيبا را ...

 آمین

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

سال نو مبارك
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 8:54 قبل از ظهر  توسط حمید رضا  | 

راهي بي انتها

تنها در بی چراغی شب ها می رفتم

 

دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود

 

همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود

 

مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد

 

لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود

 

تنها می رفتم ٬ می شنوی ؟ تنها

 

من از شادابی باغ زمرد کودکی به راه افتاده بودم

 

آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند

 

درها عبور غمناک مرا می جستند

 

و من می رفتم

 

می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم

 

ناگهان تو از بیراهه لحظه ها

 

میان دو تاریکی به من پیوستی

 

همه تپش هایم از آن تو باد چهره به شب پیوسته

 

همه تپش هایم!

 

دستم را به سراسر شب کشیدم

 

زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید

 

خوشه فضا را فشردم

 

قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید

 

وسرانجام

 

در آهنگ مه آلود نیایش تو را گم کردم

 

میان ما سرگردانی بیابان هاست

 

بی چراغی شبها

 

بستر خاکی غربت ها

 

فراموشی آتش هاست

 

میان ما " هزار و یک شب" جستجو هاست

 

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط حمید رضا  | 

تقدیم به دوستان به مناسبت سال نو
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط حمید رضا  | 

من مانده ام تنهايي تنها
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 8:52 قبل از ظهر  توسط حمید رضا  | 

انتظار


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 1:43 قبل از ظهر  توسط حمید رضا  | 

اسیر بادهای سرد هستم

رفیق فصل های زرد هستم

ز من کاری به جز زاری نخواهید

که من در اختیار درد هستم

خدایا غرق دریای گناهم

ببین بیچاره ای گم کرده راهم

به سویت امدم اما تهی دست

غریبم ،خسته جانم،بی پناهم!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 3:33 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

گذر زمان

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

عشق ها میمیرند

رنگها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جا می ماند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

 

هتک حرمت وتخریب حرم مطهر امام هادی (ع)

   و امام حسن عسکری(ع) را به ساحت مقدس

   امام عصر ارواحنافداه و همه  مسلمانان  جهان

   تسلیت   عرض می کنیم...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

آری ...

آری آغاز  دوست داشتن است.

گرچه ...

گرچه پایانی راه ناپیداست.

من به پایانی دیگر نیندیشم.

که همین دوست داشتن ودوست زیباست.

          که همین دوست داشتن  ودوستی زیباست.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 6:56 قبل از ظهر  توسط حمید رضا  |